X
تبلیغات
رایتل

باران

یکشنبه 20 تیر 1395

باز باران با ترانه

 با گهر های فراوان 

میخورد بر بام خانه 

یادم ارد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل هاى گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو اهو

می پریدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

می شنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستان های نهانی

راز های زندگانی

برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرهارا

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

تود این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

بس گوارا بود باران!

 به!چه زیبا بود باران!

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

راز های جاودانی

پند های اسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره،خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا


به یاد اون بارون سیل آسایی که 4 روز بی وقفه بارید اونم توی تیر ماه . رفتم زیر بارون قرآن خوندم و دعا کردم و بعدشم با خاله و بچه ها موش آب کشیده شدیم و کلی کودک دورنم شاد شد.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد