یاس زرنگ مامان

دوشنبه 20 بهمن 1393

بچه ها همه اسباب بازی هاشونو ریخته بودن کف اتاقشون. مرتب کردنش کار سخت و وقتگیری بود. نه حوصله شو داشتم و نه وقتشو. تازه بچه ها باید یاد بگیرن که خودشون اسباب بازی هاشونو جمع کنن. واسه همینم ساعت اسباب بازی شونو برداشتم و روی ساعتی که ساعت دیواری نشون می داد تنظیم کردم و بهشون گفتم : الان ساعت بیست دقیقه به هفته تا وقتیکه عقربه بزرگه بیاد روی سه  ( همزمان عقربه ساعت اسباب بازی شونو جا به جا کردم ) وقت دارید اتاقتونو مرتب کنید و گرنه وقتی ساعت شد هفت و ربع ، میامو هر چی رو زمین بود میذارم تو جعبه جریمه.

هنوز حرفم تموم نشده بود که یوسف گفت باشه و داشت می رفت سمت اتاقش که یاس خانم دستشو گرفت و مانعش شد! بعدشم رو کرد به منو گفت : مامان وقتی عقربه بزرگه اومد روی سه برو همه اسباب بازی های ما رو بذار تو جعبه جریمه. ما اتاقمونو مرتب نمی کنیم!!

منو میگی چشمام از حدقه زد بیرون. یوسف هم استقبال کرد و حرف خواهرشو برام تکرار کرد.

دوباره حرفامو راجع به ساعت و جعبه جریمه با قاطعیت بیشتری تکرار کردم. یاس خانم خانما هم با کلی ناز و ادا دوباره همون حرفا رو کنار هم ردیف کرد و تحویلم داد.یوسف هم هی میخندید. ولی یاس کاملا جدی بود.

همون موقع اتساین اومد کنارمو گفت : خیلی از این دختره خوشم میاد.

من که حسابی داغ کرده بودم سعی کردم یه لبخند بزرگ بزنم و گفتم : بچه ها می تونید از بابا هم کمک بگیرید!!

خلاصه اتساین با اینکه تازه اومده بود خونه مجبور شد بره اتاق بچه ها رو مرتب کنه و بچه ها هم یه کوچولو کمکش کردن. البته بعد از اینکه سردرد گرفته بود از بس این جمله رو شنیده بود : بابا بیا کمکمون . بابا بیا کمکمون . بابا بیا کمکمون. بابا بیا کمکون. بابا بیا کمکمون. بابا بیا کمکمون . بابا بیا کمکمون. بابا بیا کمکمون . . .


***


داشتم با یاس و یوسف بازی می کردم که هر دو تاشون لوس شدن و اومدن تو بغلم نشستن. یاس شروع کرد به لوس لوسی خندیدن. منم بش گفتم : وای چه دختر لوسی دارم!

بلافاصله یوسف هم همونطوری لوس لوسی خندید. منم دوباره گفتم : وای چه پسر لوسی دارم!

یاس رو کرد به منو گفت : مامان تو هم لوس لوسی بخند. منم همون کار رو کردم. اونم بم گفت : وای چه مامان لوسی دارم!


***

می خواستم نماز بخونم . یواشکی رفتم وضو گرفتم و بی صدا رفتم توی اتاق که یاس مچمو گرفت و گفت : مامان می خوای نماز بخونی ؟ با چهره تسلیم شده، آروم گفتم: بله .

و تو دلم اضافه کردم : با اجازه شما!!  اونم کلی ذوق کرد و گفت : خب منم برم وضو بگیرم. همینکه یه قدم به جلو برداشت ، بلند گفتم : نه! یاس نمی خواد وضو بگیری؟

- آخه چرا؟

- می ری همه لباساتو خیس می کنی نمی خواد.

(خوشبختانه هنوز یوسف متوجه نشده بود وگرنه اونم میومد و می خواست وضو بگیره و بعدشم گریه کنه که سر منم چادر کن و منم بگم آقاها چادر سر نمی کننو اونم باز گریه کنه و اصلا نفهمم چه نمازی خوندم.) یاس یه لحظه ساکت شد و منم فکر کردم ، موفق شدم. حواسم به پهن کردن جانمازم بود که یاس گفت:  مامان بگو دخترم وضو نگرفتی؟ منم بدون فکر کردن فقط جمله اشو تکرار کردم. بعدش یاس پیروزمندانه به من گفت : نه مامان الان میرم میگیرم و دوید و رفتو یوسف هم فهمید.


***

به بچها گفتم بشینن روی زیراندازشون تا براشون غذا بکشم. اونا هم منتظرنشسته بودن. یه دفعه یاس به داداشش گفت : یوسف دایره ات پیدا شد. یوسف هم خسته و گرسنه بش گفت : برو بذارش سر جاش.

یاس یه نگاه معنی دار به یوسف انداخت و گفت : داداش بگو آجی دایرم پیداشد. یوسف هم همونو گفت. بعدش یاس بش گفت : برو بذارش سرجاش. یوسف هم بلند شد و رفت دایره رو گذاشت سر جاش!

منم پای گاز یواشکی می خندیدم که صدای اعتراض گرسنه ها بلند شد.


***

بلیط رفتمون به شیراز ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب بود. متاسفانه پرواز تاخیر داشت و بچه ها حسابی خسته شدن. یاس که کنار من نشسته بود هیچی نخورد فکر کردم خب خوابش میاد دیگه. شامش رو هم که کامل خورده و چیزی نگفتم. وقتی بالاخره ساعت 3صبح رسیدیم شیراز یاس رفت بغل اتساین و موقع پیاده شدن از هواپیما به مهماندار گفت : از غذاتون اصلا خوشم نیومد!

مهماندار که هاج و واج ما رو نگاه می کرد با لبخند زورکی گفت : ایشالا دفه بعد !

حتما با خودش گفته این دهه نودیا دیگه چی می شن!!


***


تو شیراز خاله جون زحمت کشیدنو برامون ماهی درست کردن. یاس که خیلی هم ماهی دوست داره تا چشمش به ظرف ماهیا افتاد رو کرد به خالمو گفت : من از این ماهی سوخته ها نمی خورم!


پسرخالم سرماخورده بود طفلک . خالم شلغم پخت و بمون گفت همتون بخورید. تا ظرف شلغما رو اورد کنارمون یاس یه طوری نگاه کرد که انگار داره چه چیز چندش آوری میبینه و با اکراه گفت : من از اینا نمی خورم. 

قیافشو یه جوری کرده بود که اگه کسی عاشق شلغم هم بود لب نمیزد. من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند بلند زدم زیر خنده و یاس فکر کرد چه حرف بامزه ای زده. راست میرفت ، چپ میومد حرفشو تکرار می کرد فکر کنم خالم بش برخورد.


***

به خاطر سردیه هوا یه مسیر کوتاه رو تاکسی سوار شده بودیم یه دفعه چشم یاس افتاد به کله ی راننده و بلند گفت : مامان این آقاهه کچله؟

خوشبختانه راننده خندید و گفت :آره.

 تازه می گفت چرا نباید بگم؟


***

 یه روز دو تا از خاله هام زحمت کشیدن و اومدن بچه ها رو نگه داشتن تا من به یه کار ضروریم برسم . یاس به خالم که داشت تو خونه ما دنبال ظرف چای می گشت گفته بود : خاله چایی خوب نیست کافئین داره!

خاله هام شاخ در آورده بودن که بچه دو ساله چی میگه.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد