X
تبلیغات
رایتل

پس کی نوبت ما می شه؟!

پنج‌شنبه 1 آبان 1393

         

        ... دختر خونه که بودم به مامانم همیشه تو کارای خونه کمک می کردم اگه می خواستم در برم هم نمی شد چون در رفتن از زیر کاری که مامان جونم بم محول کرده بود غیر ممکن بود و همیشه بی چون و چرا و به بهترین نحو ممکن باید انجام میشد. تازه بعدشم کلی ازم ایراد می گرفت . بدترین ایرادشم این بود که چقدر لفتش دادی .

 وقتی که همه فامیل دور هم جمع می شدیم مثله عیدا کلی کار به ما دخترا می دادن و به قول خودشون بمون مسئولیت می دادن که یعنی کار بلد شیم و واسه آیندمون خوبه و از این حرفا.

آماده کردن صبحانه با دخترا ،آماده کردن بشقابا و قاشوق ، چنگال و غیره با دخترا، سفره انداختن با دخترا، سفره جمع کردن با دخترا ،  ظرف شستن با دخترا ، میوه شستن با دخترا، سالاد درست کردن با دخترا ، عصرونه دیگه با دخترا ، ( یعنی این کلمه دیگه همچین می ره رو مخم که نگو . انگار که هیچ کاری نکرده بودیم و حالا باید یه تکونی به خودمون بدیم و یه کاری بکنیم ) شام پختن با دخترا و خلاصه هر کاری که می شد و دلشون می خواست رو به ما محول می کردن. البته که مامان عزیزم همیشه تو این کار پیش قدم بود و اونقدر گفته بود که بقیه هم ازش یاد گرفته بودن مدام تکرار می کردن : سیب زمینی پاک کردنو بدین به دخترا ، کاهو شستنو بدین به دخترا، چایی رو دیگه دخترا درست کنن و ...

این ما هم شامل من و دختر دایی بزرگم و دختر دایی کوچیکم می شد. دختر خاله هام هم که کوچیک بودن اون موقعها.

همون موقعها بود که متوجه می شدم چقدر فزرم و سریع تر از دختر دایی هام کارا رو انجام می دم و خیلی خوشحال می شدم که می دیدم فس فسو نیستم! بر خلاف حرفی که روزی چندین بار از مامان میشنیدم. آخه دختر دایی هام اونقدر آروم و با کلی ناز و عشوه می خواستن یه کاری بکنن که حوصله آدم سر می رفت . تازه فهمیدم که این شگردشون بوده که کار بشون نگن! (لازم به گفتن نیست که هنوزم همین طورین)

خلاصه کلی کار بمون می دادن باید بدون اعتراض و با بهترین کیفیت انجام می دادیم وگرنه صد تا حرف میشنیدیم از بزرگ و کوچیک . تازه همیشه طلبکار هم بودن که شما دخترا هم پاشین یه کاری بکنین دیگه ... اینو من یکی  نمی تونستم تحمل کنم و کلی اعصابم بهم می ریخت که آخه بابا شما که هر کاری گفتین ما انجام دادیم یه تشکر هم که نمیکنین دیگه چرا با این لحن بامون حرف می زنید. ولی کسی اهمیت نمی داد. مخصوصا مامان جونم . واسه همین همیشه به خودم دلداری می دادم که وقتی ازدواج کنم و واسه خودم خانم خونه بشم دیگه کی می تونه بم بگه این کارو بکن ، اون کارو بکن. و همزمان قند تو دلم آب می شد.

خلاصه شوهر کردم و رفتم خونه بخت از شما چه پنهون که این عادت بد خانواده ما تو خانواده آقای ات ساین دقیقا برعکسه یعنی دخترا دست به سیاه سفید نمی زنن !!! هنوزم باورم نمیشه...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد