X
تبلیغات
رایتل

تلویزیون ازنگاهی دیگر

یکشنبه 10 بهمن 1395

با شروع تابستان 95 تماشای تلویزیون که تا آن موقع برای فرزندانم تقریبا ممنوع بودبا محدودیت ویژه آزاد شد!!

بله دستهایم را بالا بردم و تسلیم فرزندانم شدم.  یا دقیق تر بگویم تسلیم پدرشان شدم. تسلیم محیط شدم. خلاصه تسلیم شدم دیگر.


فرزندانم  اجازه دارند روزی یک ساعت تلویزیون تماشا کنند. البته گاهی زیر قولم هم می زنم و اجازه روشن کردن تلویزیون را نمی دهم و سربچه ها را با یک چیز بهتر گرم می کنم. گاهی یوسف زیر بار نمی رود و گریه زاری راه می اندازد. گاهی به خاطر یادآوری دوران کودکی ام یعنی به خاطر خودم اجازه کارتون تماشا کردن را صادر می کنم! 

جدیدا متوجه شدم تلویزیون نگاه کردن برای بچه ها می تواند جنبه مثبت هم داشته باشد. البته فکر می کنم تغییرات به وجود آمده موقتی باشند. ولی آنقدر کیف کرده ام که ارزشش را دارد گاهی این جعبه جادویی را روشن کنم و به بچه ها اجازه لذت بردن از آن را بدهم!

ماجرا از وقتی شروع شد که من و یوسف و یاس هر روز ساعت 6 بعد از ظهر از کانال پویا کارتون "مارکو"  را نگاه می کردیم. و نیم ساعت بعد از آن هم گاهی بچه ها "پاندای کنفوکار"  تماشا می کردند. به محض خاموش شدن تلویزیون  ، یوسف  پاندای کنفوکار می شد و  دستهایش را با صداهای خنده داری که از خودش در می آورد ، در هوا تکان می داد و از روی میز و مبل میپرید و به خودش یا خواهرش آسیب می زد. من هم مدام به خودم غر می زدم که چرا تسلیم شدی بهاره ؟؟ 

تا اینکه یوسف به من گفت : پدر کی به خانه می آید؟ من از لفظ پدر گفتن او خوشم آمد و خندیدم.  یا وقتیکه به یاس گفتم کاری را انجام دهد ، او بلافاصله به من گفت : چشم مادر. چشمهای من از حدقه بیرون آمده بود و روی سرم دو تا شاخ سبز شده بود. فکر کردم اشتباه شنیده ام. یا بعد ازاینکه کاری را به یوسف محول می کنم ، می گوید : همین الان مامان جون!  اینها هم تاثیرات عالی و بی نظیر کارتن مارکو است. گاهی تلویزیون می تواند مفید باشد. اما فقط گاهی !

تربیت کودک

شنبه 2 بهمن 1395

به عنوان یک مادر دغدغه بزرگ و دلهره آور تربیت فرزند همیشه من را تعقیب میکند...

 لحظه هایی را با دوقلوهایم تجربه کرده ام که هر سه ی ما  یا بهتر بگویم  هر دوی ما ( من در یک طرف و بچه هام در طرف دیگر) دچار تنش  و سردرگمی بودیم. با اینکه از قبل از ازدواج علاقمند به این موضوع بودم و کتاب هایی در این مورد مطالعه کرده بودم  اما قرار گرفتن در عمق ماجرا و عمل کردن تجربه ای کاملا متفاوت بود. 


برای  تحقیقی  اجباری، قفسه های کتابخانه را می گشتم . دقیقا نمی دانستم  دنبال چه کتاب یا کتابهایی هستم  و چه می خواهم . عنوان یک کتاب نظرم را جلب کرد:  "هیچ وقت برای دیسیپلین زود نیست! "

و این کتاب یکی از همان کتاب هایی بود که برای پاس کردن درسهای زندگی  و واحد های حجیم و مهم فرزندپروری و رفتار والدین و انضباط کودک  و ... نیاز داشتم.

دکتر روت پیترز روانشناس رفتار گرایی است که در کتاب  "هیچ وقت برای دیسیپلین زود نیست!"  روشی  عالی برای تربیت کودک ارائه کرده است . بیش از 9 هفته است که از این روش استفاده می کنم  و البته دعا به جان این خانم دکتر محترم. 


تا به حالا چند بار شده که به کودک دلبندتان گفته اید: عزیزم این کار را بکن  و او گوش داده و همان کار را انجام داده یا چند بار گفته اید: اون کار را نکن و او نکرده؟  همیشه ، گاهی ، به ندرت یا هرگز!!

در هر صورت می توانم از تجربیات مادر بودنم استفاده کنم و بگویم در اکثر موارد نتیجه مطلوب و دلخواه کسب نشده.  و شاید حتی کار به جاهای باریک هم کشیده شده و نهایتا این شما بودید که با عذاب وجدان خودتان را سرزنش می کردید!!

خب الان که  روی نقطه حساسدست گذاشتم  اجازه بدهید این را هم اضافه کنم که روش دکتر پیترز کاملا کاربردی است و جواب داده  و خود من هم از نتایج باور نکردنی اش ، لذت می برم. دو قلوهای من 5 ساله هستند و این روش برای بچه های 3 سال به بالا موثر واقع میشود.


  روی یک صفحه کاغذ سه تا صورت  خندان می کشید. (یه دایره برای صورت و دوتا چشم و یک لب خندان ) و زیر هر صورت یک خط افقی  برای نوشتن توضیحات مربوطه می کشید.  می توانیدخلاق باشید و اجازه دهید فرشته شما خودش  این صورتک ها رانقاشی کند. این خودش زمینه ای برای بازی با کودک و سرگرمی و حتی تشویق او می تواند باشد.

 این کاغذ را جایی در معرض دید کودک و خودمان نصب می کنیم. چه جایی بهتر از در یخچال؟

قبل از این کار 4 تا خوراکی مورد علاقه کودک را تهیه کنید و به او بگویید:  اینها مال توست به شرط اینکه تا آخر شب یعنی قبل از مسواک و خواب  ،صورت های خندان تو خط نخورده باشند.

(  انتخاب خوراکی ها بستگی به  شما و علاقه کودک دارد. من معمولا از لواشک لقمه ای، آلو خشک ، قیصی ، بادام زمینی و پسته و انجیر و یا گاهی  قرص نعنا و پاستیل  برای انگیزه دادن به بچه هایم استفاده می کنم و با یک تیر دو نشان می زنم. )

حالا هر بار که به فرزندتان چیزی می گویید یا انتظار دارید کاری را انجام دهد و او سرپیچی کرد و انجام نداد، چند ثانیه صبر کنید. دوباره موضوع را مطرح کنید یا درخواستتان را تکرار کنید. اگر انجام نداد، یک صورت خندان را خط بزنید. علت خط خوردن صورتک خندان را روی خط پایین آن همان لحظه بنویسید تا کودک بهانه ای نداشته باشد. به طور باور نکردنی ای مشاهده خواهید کرد که کودک برا ی خط نخوردن صورتک خندانش تن به عمل میدهد و نظم و  انضباط را رعایت می کند.  خط خوردن صورت ها برای او بسیار ناخوشایند است در نتیجه تمام تلاش خود را جهت حفظ آنها خواهد کرد.

در صورتی که فرزندتان سرپیچی کرد بدون فوت وقت یک صورتک را خط بزنید. اگر گریه کرد و الم شنگه به راه انداخت به او بگویید اگر باز هم ادامه دهد یک صورتک دیگر را هم خط خواهید زد. و واقعا هم این کار را انجام دهید. در تمام این مدت شما با حفظ آرامش خود کاملا قاطعانه عمل می کنید. بدون اینکه عصبانی شوید یا کنترل خود را از دست بدهید. در همه مراحل شما در حال آموختن و تمرین کردن درس بسیار مهم زندگی یعنی صبر کردن هستید. 

در صورتی که سه صورت خندان خط بخورد یکی از خوراکی های کودک کم میشود. و شما یک صفحه دیگر با سه صورت خندان دیگر جایگزین می کنید. تا وقتیکه هر 4 خوراکی کودک خدای ناکرده از کف اش برود! اگر چنین شد به فرزندتان اجازه تجربه ناکامی بهینه را بدهید. به او اجازه رشد بدهید. لطفا دلسوزی الکی  و بیجا نکنید.

در پایان روز کودک ضمن اینکه برای رفتارهای بد خود تنبیه شده می تواند از پاداش  یعنی خوراکی های دلخواهش هم لذت ببرد. 

توصیه می کنم این کتاب را مطالعه کنید و از توضیحات مستقیم نویسنده استفاده کنید.

روزهای بدون خط خوردگی صورتک ها من یک جایزه ویژه هم در نظر میگیرم.

از این روش موثرمی توانید وقتیکه بیرون از خانه هستید مثل خرید در فروشگاه یا مهمانی هم استفاده کنید. به این ترتیب که بعد از اخطار دادن به فرزند و احیانا عدم حرف شنوی وی تعداد صورتک های خط خورده را می شمارید و به محض بازگشت به خانه بلافاصله صورت ها را خط می زنید و در صورت لزوم از تعدادخوراکی های محبوب کم می کنید. خواهید دید که کودک برای بدست آوردن خوراکی ها چقدر تلاش می کند!

 پروردگار بزرگ و قادر مطلق طی پروسه طولانی و مهم فرزند پروری پشتیبان و انگیزه دهنده شما مادران و پدران ایران زمین باشد.


لذت تلاوت سوره حمد

دوشنبه 13 دی 1395

امروز وقتی رفته بودم دنبال بچه ها از مهد بیارمشون خونه. یاس تا منو دید گفت : مامان میدونی خدا چی گفته ؟ گفته : بل والدین احسانا یعنی به پدر و مادرتون کمک کنید.بعدشم خودشو انداخت توی بغلم. منم کلی کیف کردم. با اینکه کمرم خیلی درد می کرد، بغلش کردمو بوسیدمش. چقدر چسبید. یاد مامانم افتادم که وقتی میومد مهدکودک دنبالم کلی بوسم میکرد.  و منم خودم مینداختم تو بغلش و مجبورش می کردم تا در خونه منو زمین نذاره. طفلک مامانم. 


درست وقتی که از بهم ریختگی برنامه هام حسابی کلافه و خسته  بودم. یاس جلوم سبز شد و گفت : مامان می خوای برات قرآن بخونم؟ با اینکه اصلا حوصله نداشتم ، گفتم  کدوم سوره؟  یاس هم کلی ذوق کرد و با هیجان گفت :  سوره حمد!

منم با تردید نگاش کردم و گفتم : مگه همشو بلدی؟ هنوز جمله ام تمام نشده بود که یاس عزیزم شروع کرد با صوت سوره حمد رو خوند. 


خدایا فقط تو میدونی چقدر لذت بردم. با لهجه عربی می خوند و آخرشم یه صلوات قرآنی فرستاد. اشک تو چشمهای خسته چند شب خواب ندیده ام جمع شده بود. خدایا  تو چقدر مهربونی که به من یه دختر خوشکل باهوش دادی که وسط خستگی هام برام قرآن بخونه. اونم با صوت  زیبا و شارژم کنه. شکرت خدا جون. شکرت.



احساس خوب امروزم

شنبه 15 آبان 1395

روزهای پر استرس آخر شهریور با طعم تلخ اسطوخودوس گذشت. هنوز هم نمی تونم باور کنم. اون همه تلاش و بی خوابی شده بود آب یخ و ریخته بود روی سرم. شوک الکتریکی به قدرت خنده های پر معنی اتساین. 

مهر تلخ تلخ بود. رویاهام جونه نزده سوخته بودن. بچه ها  رو مهد ثبت نام کردم . دوباره برنامه ریزی کردم . کتابامو از کارتن در آوردم  و چیدم توی قفسه ها. بازم  به خودم امید دادم : من میتونم. می دونم که می تونم.  

رضایت اتساین نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود که بیشتر عصبانیم می کرد. 

 شروع نمی کردم. روزها پشت سر هم میومدن و می رفتن و من هنوز داشتم واسه خودم عزاداری می کردم. 

هیچ وقت آبان رو دوست نداشتم. اگه بم بگن چه ماهی  رو دوست نداری ؟ سریع می گم : آبان ! خودم هم نمی دونم چرا !!!

اما بعد از 10 سال تونیمه  آبان 95  اون حس لذت بخش خواستنی رو دوباره تجربه کردم.
خدایا شکرت


مدال افتخار

پنج‌شنبه 11 شهریور 1395

بچه های منم عین دوقلوها  بودن!

قبلا وقتی این جمله رو می شنیدم ، عصبانی می شدم. مخاطبم رو چپ چپ نگاه می کردم  و می گفتم : ولی دو قلو داشتن کاملا متفاوته ! 

طرف شاید یه آره ای هم می گفت و بلافاصله با آب و تاب برام تعریف می کرد که ... چقدر دست تنها بوده و مادرش شهرستان بوده، خواهرش هم گرفتار. یکی از بچه هاش گریه می کرده ،  اون یکی جیش  داشته . شوهرش تا دیر وقت سر کار بوده. دیگه از خستگی می نشسته و فقط گریه می کرده.  و  و  و  و

اما الان نیازی نمی بینم به طرف مقابلم ثابت کنم که بچه های شیره به شیره داشتن یا با دو سه سال اختلاف سنی ، مثل داشتن دو تا نوزاد دوقلو نیست !!! که همزمان با هم گریه می کنن و شیر می خوان یا پوشک هاشون باهم باید عوض بشه یا خوابشون میاد!!!

دو قلو داشتن کامل کامل کاملا متفاوت متمایز هست!!!!!!!!!!!

 واقعا برام مهم نیست متقاعدشون کنم یه کم دقیق تر فکر کنن و الکی نقطه اشتراک پیدا نکنن .  میذارم حرفاشون رو بزنن و دلشون خوش باشه. 

واقعا حوصله ندارم مغز یه سری افراد رو که تا نوک دماغشون  رو می بینن گرم کنم. مثل اکثر مادرا و مادر بزرگایی که بچه ها یا نوه هاشونو میارن باشگاه و اونجا میشینن کبری صغری میگن. هرکی بیشتر حرف بزنه برنده است!!

دو قلو داشتن برای مردم جالبه. به خودشون اجازه میدن هر سوالی رو بپرسن و اظهار نظر کنن. بدون اینکه حتی یه لحظه از خودشون بپرسن نکنه طرف ناراحت بشه؟!!


الان به خودم مدال افتخار میدم. آفرین بهاره  تو از پسش بر اومدی. تو دست تنهای دست تنها از پسش بر اومدی. تو زیباییت رو بخشیدی ولی از پسش بر اومدی. نیازی نیست برای دیگران تعریف کنم. 


ابروهای سرطانی

یکشنبه 7 شهریور 1395

اون شب خیلی ناراحت و عصبی بودم. موچین رو برداشتم و زدم به دل ابروهام. باریکشون کردم بعد هم بدون یه لحظه تردید  با ژیلت تراشیدمشون! وقتی خودمو تو آیینه نگاه کردم ... احساس سپاسگزاری در برابر احسن الخالقین رو داشتم . خدایای مهربونم  واقعا اگه ما آدما ، ابرو این عضو کوچیک رو توی صورتمون نداشتیم چقدر زشت بودیم. اما من احساس زشتی نمی کردم. حتی اون لحظه احساس زنهای مصر باستان رو وقتی برای تاثیرگذاری بیشتر سرشونو می تراشیدن داشتم. احساس لوندی!! اما یه چیزی ته دلم بهم می گفت : بهاره این ابروها هفته هنوز تموم نشده در میان اما اگه دیگه در نمی یومدن ؟  اگه دیگه نمی تونستن در بیان؟  اگه می دونستی نهایتش فقط  یه سال وقت داری چی کار می کردی؟ اگه مجبور بودی شیمی درمانی کنی و دیگه نمی شداز موها و ابروهای پرپشت و قشنگت لذت ببری؟ و دیگه نمی تونستی سنتو پشت ابروهای دخترونه ات مخفی کنی!؟

 اون موقع دلم می خواست یه جایی بود مثل صومعه ای چیزی که می رفتم و خودمو غرق عبادت می کردم . می رفتم اونجا و تا آخر عمر یک سال باقی مونده ام اشک می ریختم و زلال می شدم. اون لحظه خیالم راحت بود که یوسف دیگه شبا نمی ترسه که با گریه منو بیدار کنه و  بگه مامان میشه بیام پیش شما بخوابم؟ خیالم از بابت یاس هم راحته. از الان هم می تونم ببینم که یاس حتما ورزش رو ادامه می ده و یوسف می ره سراغ هنر. حتی برام مهم هم نبود که اتساین میره زن می گیره. چون مطمئنم که یاس پدرشو در میاره.  حتی فکر هم کردم شاید اون خانم،  اتساین رو خوشبخت هم کنه. و مثل پسرخاله ام که هر بارکه از همسرش حرف می زنه و میگه من خوشبخترین مردم! اتساین هم  توی جمع جلوی همه با نگاهی سرشار از عشق اونو نگاه کنه و بگه من خوشبخترین مردم. اون موقع روحم حتما بهش میگه: بی لیاقت!! 

 از این فکرم غش غش بلند خندیدم.

خب الان نمی دونم واقعا چقدر وقت دارم؟ و این مرگ هم مطمئنا ایده ال کسی نیست!! اما کاشکی می دونستم چقدر وقت دارم. تا کمتر روزهامو به روزمرگی بگذرونم. تا قدر ثانیه ثانیه اش رو بدونم. تا به جای ناشکری سپاسگزار باشم. لیست کارهایی که قبل از مرگم باید انجام بدم رو دارم تکمیل میکنم. و حالا دارم بدون شوخی و تعصب فکر می کنم اگه می دونستم چقدر وقت دارم دقیقا چی کار می کردم؟


شیطونی های بچه ها

چهارشنبه 3 شهریور 1395

سرم خیلی شلوغ بود. هزار تا کار انجام نشده داشتم.حواسم بود که صدای یوسف نمیاد و شم مادرانه می گفت داره یه کار خرابی ای می کنه. اما برنجم داشت شفته میشد. اتساین زنگ زده بود ناهار میاد خونه و حتی وقت نبود یه دستشویی برم. صدای زنگ در رو که شنیدم سنگ کوب کردم. خدا رو شکر که پستچی بود. چه بد موقع! حالا باید کلی لباس بپوشم . ( دوست ندارم روی لباس خونه یه چادر گل گلی سر کنم و برم دم در) یاس با شنیدن صدای زنگ اومد کنارم. مامان کیه ؟ 

- آقای پستچی ( با ناراحتی )

یوسف از تو اتاق گفت: از دست این آقای پستچی چقدر میاد در خونه ما!  

تند تند مانتو پوشیدم و به بچه ها گفتم: مامان الان برمی گرده. 

یاس با رضایت گفت : باشه مامان جون ما تنها می مونیم شما برو.

دیگه مطمئن بودم یاس هم شریک یوسف شده. اما وقت نداشتم ببینم چه کار دارن می کنن.  بالاخره که رفتم پایین یکی در رو باز کرده بود و پستچی بسته رو گذاشته بود روی پله و رفته بود. انتشارات خیلی سبز معمولا واسه اتساین کتاب می فرسته. حضور گرانقدر جناب آقای ...

( اتساین اصلا به این کتابا اهمیت نمی ده یا هدیه میده به شاگرداش یا میذارشون توی کتابخونه درحال انفجار و به جاش به من میگه یه کم از حجم کتابات کم کن!! منم  طی یک اقدام انتحاری هر چی کتاب از دوران دانشگاه داشتم گذاشتم دم درخونه و گفتم : ببر بده به کتابخونه تا پشیمون نشدم. 

دلم برای کتابام تنگ میشه. اما  خودمو دلداری می دم که اونا دیگه قدیمی شده بودن. بعد از یه هفته کتابا رو برد توی صندوق ماشین گذاشت البته با کمک من. و دو هفته هم بیشتر اونجا موندن. حتی باهاشون یه سفر هم رفتیم. هر چی گفتم بذاریمشون تو انباری فقط سرشو به نشانه  نه برد بالا! دلم کباب شده بود کتابامو پخش و پلا کف صندوق ماشین می دیدم. موقع برگشتن از سفر، اتساین نگران ظرفای سفالی بود که سوغاتی خریده بودیم و من نگران کتابام! )

روغن داغ برنج رو که دادم یه کم خیالم راحت شد . کمرم درد می کرد چقدر دلم می خواست روی تخت ولو شم. می خواستم سالاد درست کنم. گوجه نداشیم. به خودم غر می زدم و حرفای مامانم و اتساین رو به خودم می گفتم: حواست به هیچی نیست.تو مثلا زن خونه ای؟ سریع دلم برای خودم سوخت. به جهنم که گوجه نداریم . به جهنم . ماست خیار درست می کنم خب. مگه من رباتم.  اصلا چرا کلاسای اتساین روزایی که من کلی کار دارم کنسل میشه؟ صدای بچه ها رو نمی شنیدم. نگران شدم.  صدا زدم: یوسف .

 جواب نداد. دوباره صدا زدم : یوسف مرد مامان ، بیا این جارو برقی رو ببر توی اتاق . ( یوسف عاشق این کلمه است : "مرد" منم که سو استفاده گر!) یوسف با دو اومد تو آشپزخونه و گفت :باشه مامان جون . مردت اومد. 

اما اول باید تشریفات خاص خودش رو اجرا می کرد. دستاشو باز کرد و  پرید تو بغلم. منم که آمادگی قبلی نداشتم  از پشت افتادم کف آشپزخونه. ول کن نبود حالا ببوس کی ببوس. جیغ و دادم بلند شد: یوسف( با جیغ بنفش) بسه دیگه ولم کن. 

یوسف با معصومیت بچگانه اش گفت: مامان بوس بلبلی ات کردم.  ته دلم کیف کرده بودم و بهش می گفتم : قربونت برم.

اما اگه این جمله رو به زبون آورده بودم دوباره از اول شروع می کرد. با پشت دستم کمرمو مالیدم و گفتم : زود باش جارو برقی رو ببر تو اتاق خواب ما. یوسف با رضایت و اشتیاق تمام گفت : چشم مامان جون.

ماست خیار آماده شد با نقش یه قلب نعناعی روی اون . دستامو شسته بودم که یه چیزی رفت تو چشمم . چشممو که مالیدم تازه یادم اومد ریمل زده بودم !

همزمان تلفن زنگ خورد .دلم نمی خواست گوشی رو بردارم . مامانم از اون ور خط با عجله گفت : سلام بهاره . بچه ها خوبن که؟ زیاد وقتتو نمی گیرم چون خودمم وقت ندارم. یه سوالی دارم. ببین تو اکسل هر کاری می کنم نمی تونم جمع کنم. پدرم در اومده . از صبح تا حالا کور شدم اینا رو وارد کردم. حالا هم هیچی به هیچی. ببین من الان مثلا می زنم 1(صدای اینتر زدنش رو شنیدم) 2( دوباره همون صدا) 3 ( بازم صدای دکمه کیبورد) خب ( یه خب کش دار و طولانی ) حالا جمعش باید بشه 6 ولی نمیشه. نمی دونم چی کار کنم همیشه می شدا. (من تا اون لحظه  فقط به مامان سلام کرده بودم. مهلت نمی داد حرف بزنم . یک ریز پشت سر هم حرف می زد. می خواست بگه من بلدما ولی این خرابه.)گفتم : ما... که پرید توی حرفم و گفت : صدای بچه ها نمیاد چی کار دارن می کنن؟ 

دوبار تا اومدم بگم ما ،گفت : مزاحم وقتت که نیستم شوهرت ناهار نمیاد؟

 نذاشتم جمله اش تموم بشه گفتم : چرا میاد! ( با ناراحتی مضاعف). 

تند تند گفت: خب زود باش . زودباش بگو چی کار کنم تا نیومده. 

دوباره تا دهنمو باز کنم گفت : بهاره حواست به بچه ها هست؟ چی کار دارن می کنن؟ 

دیگه کلافه گفتم: مامان یه لحظه فقط گوش کن.

 دلخور گفت : خب بگو دیگه دارم گوش می کنم .فقط بلند بگو اینجا خیلی شلوغه صداتو درست نمیشنوم.

 بلند که همسایه با صدای گریه بچه اش هم می تونست صدای منو بشنوه گفتم: مامان تو اون خونه ای که می خوای جمع کلت رو نشون بده کلیک کن.

 گفت : چی یه کم بلند حرف بزن! 

اون لحظه فقط خندیدم. مثل همه لحظه هایی که جز خندیدن کاری از دستم برنمیاد.صدای خندمو شنید و با شوخی گفت : مرض . حالا موقع خندیدنه؟ چقدر تو الکی می خندی. دوباره گفت ببین من الان می رم تو یه شیت دیگه. 1 ( صدای اینتر) 2 ( دوباره اینتر) 3 ( بازم اینتر) یه دفعه هیجان زده گفت : شد شد .

هنوز یه نفس راحت نکشیده بودم که ناراحت گفت : ولی چرا تو شیت1 نمیشه. وای خدا از صبح تا حالا کور شدم این همه عددرو  وارد کردم.

دیگه طاقتم تموم شد پریدم تو حرفش : مامان یه لحظه گوش کن ببین چی می گم.

  مامان بلافاصه گفت: صبر کن صبر کن بذار ببینم چی شد. ا چرا اینطوری شد؟ یعنی چه من هر روز با این دارم کار می کنم.  باشه بهاره برو برو الان شوهرت میاد خودم یه کم دستکاریش می کنم . اگه نشد بت زنگ می زنم. 

مثل همیشه با لحن خاص خودش کلمه خداحافظ رو لوس گفت و گوشی رو گذاشت. من همون جا خشکم زده بود. یه دفعه صدای گریه یاس و دعوای بچه ها مجبورم کرد گوشی رو بذارم  سر جاش. یاس بلند بلند گریه می کرد و می گفت بدش به من.بدش دیگه ...

 نزدیک  اتاقشون بودم که صدای ضربه زدن به در رو شنیدم . اتساین بود. یه شیوه خاص واسه در زدن داره که من خیلی خوشم میاد. برگشتم و در رو باز کردم. یه لبخند زدم و با خوشحالی گفتم : سلام عزیزم. 

یه صدایی از ته چاه گفت :سین. (با یه چهره درهم کشیده.)

 لبخندم ماسید روی صورتم وقتی دیدم مرغ خریده. با این همه کار فقط اینو کم داشتم. یاس با گریه دوید سمت پدرش و گفت : بابا بابا یوسف اینو به من نمی داد. یوسف هم پشت سر ش بدون وقفه می گفت :بدش بدش بدش بدش بدش بدش بدش بدش ... 

اون قیافه تو هم رفته یه دفعه تبدیل شد به بهترین پدر دنیا و مهربون گفت : سلام یاس خانم. یاس تازه یادش اومده بود باید سلام کنه گفت : سلام بابا جون و همزمان که می خواست بپره تو بغل خسته  و گرم پدرش ، اتساین اونو تو هوا گرفت و بوسید. بعد رو کرد به یوسف و با لحن اغراق آمیزمردونه گفت : سلام مرد. یوسف ذوق کرد و آروم و ناراحت گفت : سلام . اتساین دستشو برد سمت یوسف و گفت بزن قدش . یوسف یادش رفته واسه چی ناراحت بود و محکم زد تو دست پدرش. اتساین هم شروع کرد به بازی کردن با اون و گفت : وای دستم درد گرفت چقدر قوی شدی. مردی دیگه.

 داشتم کیسه محتوی مرغا رو میذاشتم توی ظرف شویی ولی می تونستم ببینم که الان یوسف یه انرژی فوق العاده گرفته و داره از هیکل اتساین بالا می ره. با یه لبخند توام با احساس خوشبختی و کمردرد نگاهشون کردم. اتساین دو تاشون رو بغل کرده بود  و بچگونه میگفت : قوی ترین بابای دنیا و با دو تا دستاش بچه ها رو تو بغلش تکون می داد.

که یه دفعه دست یاس یه تیکه کاغذ دیدم.دادم بلند شد: اینو از کجا برداشتی یاس؟

یاس دستپاچه یوسف رو نشونم می داد و گفت : من دست نزدم یوسف برداشته بود!

اتساین که هنوز متوجه جریان نشده بود فقط مثل همیشه با سر به من اشاره می کرد که اشکال نداره. راستش برای من مهم نبود که بچه ها دست به دی وی دی ها زده بودن و همه اونا رو از پلاستیکاشون در آورده بودن و کاغذاشو جدا کرده بودن. و حالا سر یکی از اون کاغذا دعواشون شده بود. من فقط ناراحت ریخت و پاشی بودم که وسط خونه تکونی بی موقع من  اضافه شده بود. اتساین که داشت منو به سکوت دعوت می کرد وقتی فهمید چی شده با عصبانیت بچه ها رو گذاشت زمین و داد زد : کی  به اینا دست زده؟ بچه ها جیکشون در نمیومد. دلم می خواست اتساین منو نگاه کنه که حالا من با سر بهش  اشاره کنم که اشکال نداره ولی اینجور موقع ها اصلا منو نگاه نمی کنه. 

خلاصه از اونجایی که همه راه ها به بهاره ختم میشه. من متهم ردیف اول بودم. و مجازاتم هم این بود که یکی یکی فیلم ها رو بذارم تو دستگاه  برچسبشو پیدا کنم. ولی این تخفیف رو داشتم که بعدا این کار رو انجام بدم. اون بعدا هنوز نیومده و فکر نکنم اصلا بیاد!! فعلا می خوام برم رو تخت ولو شم و یه ماساژور هم استخدام کنم. خب مگه چیه آرزو بر مامان ها عیب نیست!!!




( تعداد کل: 189 )
   1       2       3       4       5       ...       27    >>